تبليغاتX
کوبه
دست نوشته های من

تنها شنونده ی فالش های پیانوی من ، جات واقعاً خالیه!

این جا پشت میز بازی های همیشگی کامپیوتر، جات واقعاً خالیه !

کنار درد دل های کهنه ی من ! واسه چیپس و پنیر و دل گرفتگی های بزرگ ما ! توی تنهایی طولانی خونه تا 9 شب .... جات واقعاً خالیه !

چه قدر همه چیز فرق می کرد اگر بودی ، چه قدر من تنها نبودم

آخ ... چرا آدما نمی فهمن که شلوغی و بودن هر کسی جای خالی یه نفر رو توی خونه  پر نمی کنه!

..... زیاد اعصاب هم رو خرد کردیم ، زیاد واسه ی هم کوتاه نیمدیم ، زیاد برای هم وقت نذاشتیم ، زیاد همدیگر رو ندیدیم !

خیلی از روزهایی که می شد کنارت باشم و کمکت کنم نبودم ، خیلی از روزها کنارم نبودی ! خیلی از گریه ها رو تنها کردیم ، خیلی از پله ها رو تنهایی گذروندیم!

با این همه نمی دونم باید افسوس بخورم یا نه ، فقط دلم لک زده که بشینم لب تختت و یه بند حرف بزنم....

تا وقتی برگردی "مامنت موزیکال" رو کامل کار می کنم ، حتماً دو نوازی قشنگی می شه.

جات واقعاً خالیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:4  توسط نژلا  | 

.... از پشت ميز و نيمکت های سفت و سخت مدرسه پرتاب می شويم در صف چراغ های قرمزی که ثانيه ها را لگد می کنند.

کی بزرگ شديم ؟

کی به چراغ قرمز رسيديم ؟

 

در تمام سال های سخت ميز و نيمکت .... خانه به خانه ی لی لی های هميشه ی خدا بازنده .... لا به لای شعرهای از برکردنی تکراری..... سر به زير و تحقير شده پشت لوحه ها و  خط کشی های پر رنگ دفتر نقاشی  آن قدر قد نکشيديم که از خط بيرون نزديم.

 

.... ما عاقبت بزرگ شديم

چشم و گوشمان را بستيم و آموختيم فرياد بزنيم و برانيم.

.... حالا ديگر سال هاست اتومبيلی شده ايم ، با بوقی بر لب و چراغی سوخته در چشم پشت تمام ثانيه های قرمزی که ما را لگد می کنند .

.

.

.

ما با همين قد کوتاهمان باد در گلو انداختيم و بر سکوها و ميزهای افتخار با صدای نا هنجارِ نرسيده مان فرياد زديم و در خيال برای خود چنان هورايی سر داديم تا مبادا به ياد آوريم که سر به زير با شانه هايی سنگين و افتاده از عقده ی حقارت ، چقدر کوچک مانده ايم....

خط کش به دست افتاديم به جان کاغذ های سفيد نقاشی امروز .... تا تمام آنچه کبودی دل و دستمان شد بدرقه ی پاهای لرزانی کنيم که سرخوشانه در کفش های پاشنه دار ما قد می کشند .

 

چه بر سرمان می آوريم ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 0:3  توسط نژلا  | 

از یادداشت قدیمی

صدای کلاغ می آید و عقربه

از دو شروع می شود تا فا که بیشتر نمی رسد بر می گردد...برای تا سی رسیدن خواب های زیادی مانده ببینیم.

با من باش

در راه طلایی تمامی خواب ها تا رویای سی...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:25  توسط نژلا  | 

بغضی فرو خورده برای نگین خوبم

 

خوبیش اینه که آدم به همه چیز زود عادت می کنه ....

نه دروغ می گم نه شعر می نویسم ... این ساده ترین نامه ایه که تا حالا برات نوشتم ....

همه چیز عوض شده اینم باید عوض می شد ...

دستای من بوی شکلات نمی ده تو هم با همه ی علاقه ات به شکلات بیشتر به فکر هیکلت هستی ... تو اسم این رو چی می ذاری؟

 

خیلی گذشته نگین ....

از اون روزهایی که می شستیم و این قدر حرف می زدیم تا صبح می شد .... می خوام یه اعتراف بکنم .... می خوام اعتراف کنم که هیچ وقت نتونستم مطمئن باشم که همدیگه رو فهمیدیم .... زیاد بش فکر کردم و نفهمیدم .... اما چیزی که مهم بود این بود که بیشترین تلاشمون رو کردیم تا هم رو بفهمیم ....

 

رفیق روزهای قدیمی  که این قدر دور و خاک گرفتن !

بعد از این همه وقت ....

اگر خسته نیستی ... اگر از این جا تا تهران خیلی راه نیست .... اگر رو دور خنده نیستی .... اگر حوصله اش رو داری ..... اگر دلت برای نامه هام تنگ شده  ، گوش می کنی؟

 

زود تموم شد....

وقت نکردم ...

فرصت نشد پیدا کنم .... فرصت نشد به خودم ببالم ....

 

شده یکی دستش رو بذاره بیخ گلوت و احساس کنی دیگه واسه تصمیم به زندگی گرفتن خیلی دیر شده ؟

( حالا حتی اگه نشده بگو اهوم و سرت رو تکون بده )

 

باور کنی یا نه حالم خوبه .... فقط یه اتفاقایی داره می افته که حتی خودم هم نمی دونم چرا جلوی افتادنش رو نمی گیرم .... فقط لبه ی تیغی راه می رم که نباید از هیچ طرف بیفتم .....

حالم حتما خوبه فقط خیلی به یه بغل گرم و صمیمی نیاز دارم تا یه دل سیر گریه کنم ....

خواهری خوب اون روزا و هر روزا ....

دلم برای شنیدنات یه ذره شده .... اگه بشه که بیای .... اگه بشه که ساعت ها تنها بشینیم و بگیم .... اگه بشه که این قدر از درس و کار و دوستای جدید نپرسیم .... اگه وقت کنیم که این قدر سراغ خاطره های ته گرفته ی قدیمی رو نگیریم ..... این قدر واست حرف دارم که خودمم نشنیده باشم ....

 

برای خدا نگو پیر شدم ....

چشمام می سوزه .... می بینی؟ من دیگه بد گریه نمی کنم ..... دادم کمتر می زنم ....

 

فقط راه می رم و فکر می کنم به اتفاقی که نیفتاده ... به تنهایی نزدیکی که باید قبل از هر کاری باورش کنم . همین .

 

من رو می بخشی؟

بیا بذاریم تقصیر زمان .... یا شایدم تکنولوژی که این جور صدای "خ " رو تداعی می کنه ....

اما من احساس انس بیشتری با این صفحه و غربتش می کنم تا یاهو میل تو ....

 

حتی اگه خود خواهی باشه مهم نیست .... اما این حق رو به من بده که وقتی بعد از این همه ماه برای رفیق و خواهر خوب پر شور ترین روزهای زندگی ام می نویسم نخوام که اسمم بین یه مشت پیغام 360 گم بشه ....

 

با این همه کلمه .... از 414 کیلومتریِ هق هق نیمده ی من ، به نظرت چطورم ؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 17:47  توسط نژلا  | 

 

گاهی بار یه آدم عجیب روم سنگینی می کنه ! انگار جایی که نباید باشه راهش دادم .... زجر می کشم ..... نمی تونم بگم .... بگم هم کسی نمی فهمه ! من راه دادم .... من جا باز کردم و من احساس سنگینی می کنم ! انگار نمی تونم خلاص بشم ...!

درست وقتی که تصمیم می گیرم تنها باشم ، درست روزی که تصمیم می گیرم بشینم پشت میزم و یه بند بخونم و بنویسم انگار یه جایی نشسته و نمی ذاره تنها باشم بی اینکه این حضور رو از طرف اون احساس کنم این سنگینی روی شونه ام جا می اندازه !

همون لحظه که خیلی به تنها بودن نیاز دارم از تنهایی وحشت می کنم ... کلافه می شم ... دور اتاق راه می رم و گریه می کنم ... بعد سراغش رو می گیرم ، انگار می خوام تکلیفم و یه سره کنم : یا بیا ، یا برو !

این نه دیونگیه ، نه ابلهانه !

لذت تنهایی ام رو به درد تبدیل می کنه ! سراغش رو می گیرم و به سیم آخر می زنم ! دلم می خواست می تونستم تو اون لحظه دورش بریزم و راحت زندگی کنم ! انگار یکی این جا وایساده و من رو نگاه می کنه ، انگار یکی تو گلوم نشسته و راه نفسم رو بسته ! گاهی وقتا آدمها دقیقاً وقتی حواسشون به من نیست عجیب روی مغزم راه می رن . گاهی وقتا آدمها ...

 

پ ن : روزای آخره ....می شه  تو دوره ی نقاهت این لرزش تنهام نذاری؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:13  توسط نژلا  | 

باید ...

 

باید بعد از این همه سال

 

این همه ماه

 

لا به لای آخرین نفس های ولنتاین

 

زیر پتویی سرد و قدیمی پیدایت می کردم که بچه کرده ای

 

 

و تلو تلو خوران خودت را روی زندگی می کشانی ...!

 

 

 

پ ن : سر می خورم زیر پتو .... 19 سال و 5 ماه و 19 روز از آن روز می گذرد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:37  توسط نژلا  | 

بعد از همه ی شبایی که من اینجوری از تنهایی اش وحشت کردم ببین چه طور چسبیدم به این روزهای بی هیچ کس؟

باور می کنی یا نه؟ 

هر چه قدر هم که ابلهانه به نظر بیاد ...

من تصمیم گرفتم که دیگه دوستت نداشته باشم ...

بذار شروع نشه ...

 

بذار بدونی ... وقتی این جا نشستم و این حرف ها رو به تو می نویسم ... تویی که مطمئنم می آی و می خونی ... وقتی این قدر محکم از تصمیم منطقی ام می گم ... بذار بدونی که اصلا خوب نیستم ...

این یه اعتراف بیشتر نیست ...

شاید خسته ام . شاید دیگه توان قبل رو ندارم .

قبول کن و برو .... بذار روزها هر جوری که می خوان من رو دلگیر و عصبی کنن ... بذار روزمرگی دیوونه ام کنه ..... بذار شبا تا صبح بیدار بمونم و فکر کنم....

آخرش تموم می شه ....

این یه اعتراف بزرگه...

من گریه کردم ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 13:3  توسط نژلا  | 

( تخریب ....

روزهای نبودنت دارن از خط بیرون می زنن

.

.

.

تاوان اعتماد از دردناک ترین تاواناس و من به تو اعتماد کردم ...

دیر نیست ...؟

با این سوزی که به دلمه و تو این سرما که حتما نمی تونی بیای ....؟

.

.

.

بغضی که چشمام رو نشونه می ره دم به ساعت ، نه تو رو می شناسه نه اخلاق گه مرغی من رو که چه طور دست از پا خطا می کنیم ...

من جا موندم ... از تویی که تو راه بودی .... از منی که منتظرت بودم .... )

 

 

 

 

بعد از همه ی اینا

برای حضورت تو این چند روز، تو لحظه های به سر زدن من  ، برای شریک شدنت تو همه چیزهایی که از اونا و با اونا نبودی .... برای تو بودنت .... برای فرقی که با همه داری و به روت نیاوردم ... برای این که بودی  .... برای همه چیزهایی که هیچ وقت نخواستم بفهمی ...برای حرفی که تو دلم قایم کردم تا مبادا اشتباهت بگیرن .... برای همه ی خوبی هات ....برای شونه به شونه ی راه های طولانی .... برای خنده های از ته دل ....برای صداقتت

یه بوسه ( از همونها که هرکسی لیاقتش رو نداره  :D ) به دستات میزنم و تا همیشه ممنونتم ...

 

بعضی چیزها هیچ وقت عوض نمی شه اما همین که کسی هست که دوست داره عوضش کنه ... همین که تو بودی ... بسه !

 

 

 

هر چیزی یه روز تموم می شه حتی اگه ما نخوایم ...

زود تموم شد ....

زود همه چیز رو شنیدیم ...

حالا وقته چیه؟

تو بگو ....

من حاضرم سر هر چی خواستی شرط ببندم که تا همین جاشم همش رو تو نوشته بودی

 

 

 

 

.... همیشه آخر همه ی دست نوشته ها همین بوده :

 

تو یه شب بارونی ...

زیر برف سنگین زمستون ..

تو داغی آفتاب سر ظهر تابستون ....

کنار سفره ی هفت سین و بوی ماهی ....

یا یه شب تا صبح بیداری کنار پنجره ، دوش به دوش صدای دسته های همیشه ی خدا بی موقع ....

همیشه یکی بوده که می رفته و یکی دیگه که از اول همه چیز رو از بر بوده ....

 

بعد از بوسه ای به دستات ...

بعد از رفتنت ...

بعد از بوق ممتد تلفن ....

بعد از بغض های هیچ کس ندیده ....

بعد از لبخند از سر رضایت من ....

مواظب خودت باش

 

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:45  توسط نژلا  | 

من گریه کردم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 14:26  توسط نژلا  | 

8 ماه...

درست 8 ماه دیگه می شه پنج سال

 

پنج سال از اون روز می گذره

.

.

.

پنج سال پسر !

 

 

چه وحشیانه پیر شدی ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13:18  توسط نژلا  | 

دیر به خود اومدم ...

دلم پره .... آره حق با توئه نباید بگم ... نباید می گفتم ... نباید می اومدم ....

این لالمونی لعنتی رو اما هیچ کس ندید .... وقتی این جا نشستم و درست عین یه بچه ی بی دست و پا فقط نگاه کردم ... وقتی دندونام بی حس شد از بس به هم فشار دادم ... وقتی شبا صبح نمی شد و وقتی من خوب بودم ... تو کجا بودی؟

گذشته ها گذشته ... باور کن این قدرا هم احمق نیستم ... می تونی هم باور نکنی ... مثه هزار تا حرف دیگه که گفتم و باور نکردی یا نشنیدی ....

حالا دیگه هیچ فرقی نمی کنه ....

این که دیوونه شدم یا هنوز یه چیزایی می فهمم...

مهم اینه که دیگه زدم به سیم آخر و این رو هیچ کس نفهمیده .... حتی همه ی این آدمایی که تا چند دقیقه ی پیش کنارشون بودم ....

مهم اینه که حتی خودمم هم نمی دونم می خوام چی کار کنم ....

 

زنای سیاه پوش عزا داری می کنن شیون می زنن و آواز می خونن و تو سر خودشون می زنن ...

این جا نشستم ریمل و خط چشمم ریخته.... صورتم ... زیر چشمام خط خط سیاه شده ....

 

یکی تو سرم طبل می زنه ....

چونه ام می لرزه ....

به عادت قدیمی زانومو بغل کردم و زل زدم به زمین ...

آرشه رو محکم می کشه رو سیم "می" ... کش می یام ...

داره باورم می شه ....

گرم می شم ... شونه هام .... همه تنم می لرزه ...

خط های سیاه شسته می شه پایین می ریزه ...

آرشه رو  "لا"  و " ر"   بازی می کنه...

گر می گیرم ....

 

در و دیوار خونه هم دهن باز می کردن راضی بودم ...

غریبم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 21:32  توسط نژلا  | 

من نگرانم ....

نه دلم یخ زده ...

من با همیشه فرق دارم ...

کجایی؟

کی بودی؟

کی اومدی؟

....

من گم شدم ... درد دارم این جا تو همه ی تنم درد دارم ....

نباید ... نباید دلم تنگ بشه ....

مثل همه ی نبایدهای دیگه ... من از باید و نباید می ترسم ....

نیستی؟

 

 

بعد از تو... نه... به جای تو ... به جای دستای تو گریه ام رو فشار می دم رو دندونام ....

 

 

من

 

 

 

 

اصلا خوب نیستم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 0:4  توسط نژلا  | 

علی جان مرسی بابت دعوت

۱.عاشق بچه ها و بچگی ام ... بعضی وقتها دوست دارم بچه بشم و بچگونه تصمیم بگیرم . شاید واسه همینه که این همه مامانم رو دوست دارم

* از نقش های مختلفی که تو زندگی ام دارم بیشتر از همه به نقش " خاله " وابسته ام  و عجیب باهاش قاطی شدم.

 

۲. از هیچ چیز به اندازه ی دروغ بیزار نیستم.

 

۳. وقتی می خوام جدی حرف بزنم خنده ام می گیره .

 

۴. به حیوون ها عشق می ورزم، بیشتر از همه حیوون هایی که تا حالا نگه داشتم سگم (ژولی) رو دوست دارم

 

۵. تو سوتی دادن رقیب ندارم مثلا یه بار برای بیرون رفتن از خونه در زدم و تا حالا چندین بار خودم دستم رو کردم لا در.

* دبستان که بودم یه بار بادکنک دختر عموم سوراخ شده بود و گریه می کرد من پیشنهاد کردم در بادکنک رو ببندن و از سوراخ بادش کنن!

* یه بار در سن هفت سالگی یک ساعت و نیم آب رو تو کاسه هم زدم چون عموم برای این که غر می زدم گفته بود برو آب تو هاون بکوب.

* تازه شروع به راه رفتن کرده بودم که عموم جوراب شلواریم رو به هم گره می زد و من هر بار تلاش می کردم راه برم با سر می خوردم زمین.

 

۶. شنیدن صدای زنگ تلفنم ، خوردن آلوچه ، دیدن بارون و بوی یاس دلم رو یه جوری می کنه!

 

۷. از هیچ چیز اندازه ی سورپرایز لذت نمی برم.

* پنجم دبستان که بودم تموم خانواده سعی کردن من رو برای تولدم غافلگیر کنن اما من این قدر از عدم تبحر اونا عصبانی بودم که همون اول به همه اعلام کردم من اصلا غافلگیر نشدم.

* از اس ام اس هایی ( غیر جک ) که نصف شب بهم می رسه خیلی کیف می کنم.

* تولد برام خیلی خیلی خیلی اهمیت داره! وقتی نزدیکانم ( دوست و فامیل ) روز به دنیا اومدنم فراموشم می کنن خیلی دلم می شکنه!

 

۸. از افشین ، سوز خشک اصفهان ، مرد کثیف ، حشره ، کشیده شدن ناخن روی تخته و دستشویی رفتن تو زمستون بدم می یاد و بی قانونی و بی در و پیکری گریه ام می اندازه.

 

۹. خدا نکنه سگ اخلاق بشم ! ... بهترین راه حل اینه که کسی پا روی دمم نذاره و کاری بام نداشته باشه!

*وقتی تازه از خواب بیدار شدم اطراف من پیداتون نشه ممکنه بهتون آسیبی بزنم.

 

۱۰. زود و زیاد می خندم از یک سالگی پسرعمه ی بابا ( منوچهر خان ) به من می گفته خندانه و این اسم روی من مونده !

 

۱۱. برای استقلال و زندگی شخصیم احترام زیادی قائلم.

 

۱۲. ناغافل گم و گور و غیب شدن آدمها به شدت عصبیم می کنه !

* تمایلی به تذکر دادن ساده ترین چیزها ندارم.

* با تمام دلسوزیم گاهی چنان بی رحم می شم که خودم هم باورم نمی شه !

 

۱۳. اگه تا یک سال هم دوستام مهمونم باشن و برام حرف بزنن خسته نمی شم و لذت می برم.

 

۱۴. تو گذشته حماقت زیاد کردم با تمام تلاشی که می کنم گاهی با یه اتفاق گذشته تداعی می شه و آزارم می ده.

 

۱۵. بعضی چیز ها رو هیچ وقت نمی خوام باور کنم. ( مثال هاش بماند)

 

۱۶.

۱۷.

۱۸.

۱۹.

۲۰.

۵ مورد بالا رو شما در مورد من پر کنین .

 

دوست نداشتم کسی رو دعوت کنم چون از زمان یلدا بازی خیلی گذشته اما با این حال ۵نفری که دوست دارم یلدا بازیشون رو بخونم اینان :

۱)دریا

۲)عاطفه

۳)نگین

۴)امید

۵)سیاوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 14:55  توسط نژلا  | 

آن روز که ستاره مرد تو از همه ی ما جوان تر بودی. سر خوشانه زیر لب آواز می خواندی . بوی عطرت را مدام عوض می کردی و برای شام همیشه یک نوع غذای جدید در آستین داشتی...

باور کن من تقصیر زیادی نداشتم فقط از همان روز بود که فراموش شدم .

حالا نمی دانم چند سال از همه ی آن سال ها گذشته ... من از بوی چرم حالم بد می شود و تو دیگر هیچ آوازی را زمزمه نمی کنی ! رژ قرمزت را جایی از کیفت بیرون انداخته ای و لباس صورتی ات را دیگر نمی پوشی !

من مرده بودم که تو پیر شدی ... دور همان سفره ی کوچک ۴ نفره ی همیشگی چهار زانو نشستیم و تو دستانت را در داغ ترین اجاق دنیا سوزاندی ...!

من اما پیش از این ها خیلی پیش از آن که شیشه ی عطر خالی روی میز گذشته را فریاد بزند و دستورهای آشپزی خاک گرفته ی تحلیل رفتن تو شود برای چشم های تو دعا خواندم .

حالا باز بیا و بگو خدا که با تو سر قهر ندارد .

تو از همه ی ما جوان تر بودی باور کن.

من حالا دیگر این قدر مرده ام که حوصله ی دوست داشتن را هم ندارم !

 

پیرتر از آن هستی که صدای وحشت شبانه ام را بشنوی!

من از شانه به شانه ی این آدم ها می ترسم . از صدایم وقتی که کر نیستند. از زل زل های آدم های غریبه ... از تو .... از پیری ... از مرگ می ترسم .

غربت باد می شود از چشم همه ی این جایی ها دور می زند درد می شود می پیچد در من . در تو که حالا دیگر حسابی پیر شده ای.

فرشته ای بودی و آخرین بار که به دنیا آوردی ام مرده بودم ...!

 

کی سوی چشم هایت را از دست دادی ؟ آخرین زمزمه را کی خواندی که من از نبودنت جا ماندم ..

 

" دنیا با من و تو سر شوخی ندارد عزیزم ! " تو که این جمله را به یاد داری . ها ؟

راست می گفتی .

 

وااای من از پنجره از تنهایی از تو از همین خواب بی وقتت ترس نه ... وحشت دارم !

بیدار شو !من دیگر بدوی ترین آواز های دنیا را از برم ... !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 9:28  توسط نژلا  | 

حسابی کلافه ام ... هيچ تا حالا فکر کردی دوست داشتن چه قدر چيز عجيبيه ؟

محکم ترين قفل های دنيا هم که به دهنت باشه ، باز انگار همه عالم از حالت خبر دارن ...!

حالا ديگه به همه آدمهای اطرافت می تونی نشون بدی که دوستشون داری الّا اون . تمام تنت می لرزه ! از خودت تعجب می کنی ! هيچ وقت اين جوری نبودی ! مطمئنی که هيچ حرفی نمی تونی بزنی !

لياقت هر کس رو داشته باشی ، لياقت اون رو نداری !

هزار بار هم جوابش رو نداده باشی باز حس می کنی فهميده ! حيرون موندی چی کار کنی ! دلت براش لک زده ! اهل گفتن نيستی . هيچ وقت نبودی ! دوستات شاکين ، اون نه !

نا غافل بلند بلند می زنی زير خنده و می گی که خيلی وقته عقل پا به جايی نداری ...

دوست داری بری و نباشی انگار غم دنيا به دلته !

 

جلوی آينه می شينی سر خودت داد می زنی : " احمق دوستش نداری ! "

گريه ات می گيره! حوصله ی کار و درس و پيانو رو نداری ، خوابت نمی بره ،کلافه ای ! نه . حوصله ات سر رفته !

يه ميل پر تب و تاب می نويسی اما نمی فرستی ، مهم نيست ، يه کم حالت جا می آد ...دوش می گيری ، يه بند داری حرف می زنی . با کی ؟ نمی دونی ! حتی مطمئن نيستی چی می گی !

 

ديگه حسابی کلافه ای ... دل رو می زنی به دريا ... تا فردا بايد همه چيز رو بهش بگی ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:8  توسط نژلا  | 

نه . اصلا حواست نیست .

من از هیچ چیز به اندازه ی وسیله بودن بدم نمی آد . بغضم با همه ی سنگینیش خالی می شه و تموم بشو نیست .

می دونی ؟ تو همون اندازه می تونی خوب و دوست داشتنی باشی که بد و بی انصاف !

ازت می رنجم گاهی... خیلی می رنجم ... رنجیدن خسته ام کرده !

دیگه کم کم دارم تعادلم رو از دست می دم ، غمم سنگینی می کنه ! دوست دارم یه دفعه همه چیز و همه کس رو ول بکنم و بشینم یه گوشه به زاار زاار ...

 

این وسط ساده ترین اتفاقی که افتاده اینه که تو به بدترین شکل داری حذف می شی !

کم تر از هر وقتی خودم رو توی این قضیه دخیل می بینم ! اهمیتی نداره ! نا شناخته موندن تو راحت تر از شناسوندنت به این همه آدم اطرافه !

از همه حرف زدم ، این قدر حرف زدم تا یه وقت از تو نگم ! نگفتم ! اگه می خواستم هم نمی تونستم بگم !

بعضی چیزها هست که آدم هیچ وقت نمی تونه بگه !

بعضی چیزها هست که حنجره ات هم پاره کنی هیچ کس نمی فهمه !

فهمیده نشدن داره عادی می شه . تو ام این رو فهمیدی . نه ؟ من می گم . هیچ کس نمی فهمه . هر کس یه چیزی می گه و من لبخند می زنم و از این که خوبم خوشحالم !

آخرشم نفهمیدم قاه قاه بلند دیروزت به حماقت من بود یا اونا ! چه اهمیتی داره ؟

مهم اینه که همین تویی که داری هی کم رنگ و کم رنگ تر می شی هم می دونی که من دیگه حالم از هر چی آخی و عزیزم و عیبی نداره به هم می خوره ، دروغ بهم می ریزتم !

 

راستش اینه که من وظیفه ام قبل از نگه داشتن تو نگه داشتن خودمه !

 

صبر کن ! قبل از این که همه ی ساخته هام (مون) رو خراب کنی و بری یه دقیقه بشین. خیلی وقته  آرزو دارم یه لحظه فکر کنی !

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 23:35  توسط نژلا  | 

حالا دیگه خیلی وقته که تنها نیستی .... اصلا شایدم دورت رو زیادی شلوغ کرده باشی ... کم کم دارن می رن رو اعصابت این همه آدم جور وا جور... تقصیر هیچ کس نیست ، تو مدت هاست که نمی تونی بغضت رو پیش کسی بشکنی .... آخرین بار کی گریه ی تو رو دیده ؟ اصلا بهتر ... این جوری راحت تری ....

آدم ها آخرش همشون اونی که می گن نیستن ... مثه خودت ... همتون بلدین دروغ بگین ...

حالا تو دیگه خیلی باید احمق باشی که واسه دروغ آدما بشینی غصه بخوری ....

سر در نمی یاری . چرا تو تنهایی ام گریه ات نمی گیره ؟ پوستت کلفت شده؟ بی تفاوت شدی؟ وا کنشت نسبت به مشکل ها تغییر کرده ؟ بزرگ شدی ؟ حواست این جا نیست ؟

خب این اولین باری نیست که جواب سوالی رو نمی دونی ...

نا غافل نصف شب بلند می شی می ری حموم ... نور چشمت رو می زنه ... داد نمی زنی فقط چراغ رو خاموش می کنی ....

از صبح که بیدار شدی یه بند داری عطسه میکنی ، می خندی و ادا خودت رو در می یاری ... خب بالاخره هرکس یه دلخوشی داره ....

هیچ کس ندونه دیگه خود خرت داری می فهمی که این کارا مشکل رو حل نمی کنه .... خب آخرش خیلی چیزها هست که هیچ کس نمی دونه و قرار نیست بدونه...

آدم ها دست از سرت بر نمی دارن ... تو دلت کلی چیز بالا پایین می ره  .... بالاخره دیر یا زود باید این تصمیم رو می گرفتی ... گوشی رو خاموش می کنی ... لیست دوستات رو می آری و تصمیم می گیری اضافه ها رو پاک کنی .... یکی یکی اسماشون رو می خونی اگه مثه همیشه پشت تصمیمت وایسی تعدادشون صفر می شه ... آره دقیقا صفر ...

دلت خیلی گرفته ... حق هم داری ... عادت نداری بی دلیل کاری رو انجام بدی ... واسه پاک نکردن لیستت محکم ترین دلیل اینه که هنوز این قدر قوی نشدی که این هیچ رو تحمل کنی ...

عجیب سردته ... چرا گرم نمی شی ؟ به کسی چیزی نمی گی اما دیگه تو اون لیست رو خالی می بینی...

...حالا تنهایی داره دیونه ات می کنه ... دلت می خواد سرت رو بذاری تو بغل یکی و زار بزنی ... دیگه حتی فرقی نمی کنه که کی باشه ...

... از وقتی اومدی یه بند تلفن دستته با هر کی فکرش رو بکنی حرف زدی با هر کس که شاید بتونی براش حرف بزنی بتونه واست کاری کنه ، بتونی واسش کاری کنی...

چرا؟ چرا یه  چیز دیگه می گی؟ چرا حرفت رو نمی زنی ؟

سر انگشتات می سوزه ... دیگه زده به سرت ... واسه فردا قرار می ذاری ... این بار هیچ کس هیچ چیز نمی دونه حتی خودت

اما تو همچنان مطمئنی که دیوونه نشدی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 0:4  توسط نژلا  | 

نت های پیانو زیر انگشتام دارن ذرّه ذرّه پوسیده می شن

من جون نمی گیرم ...

وقتی سعی می کنی یادت بره تو چه خراب شده ای دارین زندگی می کنین

وقتی سعی می کنی ندونی تو چه کثافتی دارین غرق می شین

یه نگاه به دست و پای بسته ات عجیب دلت رو می لرزونه !

بعضی چیزها هیچ وقت عادی نمی شه...

 

آدم ها دست از زخم زدن بر نمی دارن

تو بُهت می مونی ... دیگه دل نمی دی به دنیا

 

این جا آخر دنیا هم که نباشه فرقی نمی کنه.

تو دیگه خسته شدی و حوصله ی هیچ حرف و حدیثی رو نداری ، پشت می کنی به همه آدم های لجنی ...

 

حالا دیگه تنهایی از کولت هم بالا بره تو دست از سر گریه بر نمی داری ...

 

باور کن !

داری فراموش می شی !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 19:32  توسط نژلا  | 

همه ی خیابونای این شهر از زیر پام سر خوردن و من هنوز نتونستم تو رو تموم کنم ...

 

با این بغض سنگینی که تو گلومه همیشه باید خوب باشم ...مردم که گناهی ندارن ... از پشت همه ی این سال هایی که گذشت تو همیشه قایم بودی شاید برای همینم هست که هیچ وقت این بغض به هق هق نرسید.

 

تو هیچ موقع حوصله نکردی بیای اما من حالا دیگه حسابی قد کشیدم و همین دیشب هرچی فکر کردم اسمت یادم نیمد.

من از آلزایمر نمی ترسم، هنوز چیزهای زیادی هست که دوست داشته باشم ...

الان درست سه روزه عاشق یکی از بچه های مهد شدم ، اسمش علی ، دو سالم بیشتر نداره .

می بینی؟

من عاشق اون نقشم ... این واقعیته که دیگه این جا جای من نیست...

حتما خبر نداری ، من اون جا کار می کنم ، بهم می گن خاله نژلا ! منم از این اسم خیلی خوشم می یاد ...

بعضی وقتا دوست دارم فقط بشینم و بچه ها رو نگاه کنم بعد یه بغضی گلوم رو می گیره که انگار غم تموم دنیا به دل منه !

 

امشب دو ساعت تموم گریه کردم ، کاش پیشم بودی ، وقتی دلم این قدر می گیره ، وقتی گریه ام بند نمی آد خیلی دوست دارم کسی کنارم باشه ...

امشبم مثه اکثر وقتا هیچ کس نبود...

 

جمعه ها انگار این جوری ترم ... دلم خیلی گرفته ... گریه دارم .... اما آخه مردم چه گناهی کردن ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 23:13  توسط نژلا  | 

واقعیت اینه که من آخرش هق هق بلندم رو بین دستهای تو سر ندادم...

و حالم اصلا خوب نیست...

 

...

 

پشت میز مسخره ای که این همه وقته یه فنجون قهوه  فقط به یه مقاله ی علمی ختم می شه ، بگو که حق دارم ، آرزوهام رو بالا بیارم ...

...

 

حالا دیگه وقتشه که همین جا دراز به دراز که می خوابم پتوم رو تا  رو سرم بالا بکشم و همه ی دلتنگی ام رو فوت کنم تو تابوتم ...

 

هر شب قبل از خواب این جوری واسه خودم قصه تعریف می کنم... قصه ی یه چهار دیواری این قدر تنگ که تنهایی توش نعمت بود بعد چشمهام گرم می شه و خوابم می بره توام جای دوری نیستی پشت پلکم ، پشت در همیشه بسته ی این تابوت وایسادی و به ساعتت نگاه می کنی یا مثلا روزنامه می خونی ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 14:19  توسط نژلا  |